واله

قلوب المخبتین إلیک والهة

واله

قلوب المخبتین إلیک والهة

- واله: بسیار اندوهگین نزدیک به جنون، حیران از شدت وجد، بی‌خود، سرگشته -

| آسیمه سر و ساده دل و خیره و واله |

.

سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۴۰ ق.ظ

خدا میبینه.

  • یک غریبه

وات آر یو دوینگ ؟

چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۲۲ ق.ظ

تعداد دنبال کننده‌ی خاموشمان روز به روز بیشتر می‌شود.

نکنید، مافیا بازی درنیاورید. اگر غیرآشنا هستید خب نمیخورمتان که. اگر هم آشنا هستید، دیگر میخواهم بگویم باید بیایید بگویید. اذیت کننده است ندانستنش. و البته حق الناس است نگفتنان. اگر معتقدید.[لازم است بگویم اگر معتقد نیستید لااقل آزاده باشید.]

  • یک غریبه

چرا نمیشود؟

چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۰، ۱۲:۱۳ ق.ظ

ای کاش میتوانستم امروز  و دیروز را بالا بیاورم. تماما. بعد با مغزی خالی از فکر وارد ماه مبارک بشوم. 

  • یک غریبه

محکم.

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۴۰۰، ۰۹:۳۷ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • یک غریبه

همه چیز را از من گرفتند.

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۴۰۰، ۰۷:۰۳ ب.ظ

قرآن به دست، تکیه داده به دیوار، اشک به چشم، ترس به دل، در جدال با امید، کامنت رها را خواندم. دارد سخت تر می‌شود.

و حالا باید این شعر سید علی صالحی را برای همین عصر بخوانم، همین عصر. بدون هیچ رخداد خاصی، بیرون آمده از جنگ اعصاب درون، با آرامشی وصف نشدنی:

 

 

در ازدحام این همه ظلمت بی‌عصا
چراغ را هم از من گرفته‌اند
اما من
دیوار به دیوار
از لمس معطر ماه
به سایه روشن خانه باز خواهم گشت
پس زنده باد امید.

در تکلم کورباش کلمات
چشم‌های خسته مرا از من گرفته‌اند
اما من
اشاره به اشاره
از حیرت بی باور شب
به تشخیص روشن روز خواهم رسید
پس زنده باد امید.

در تحمل بی تاب تشنگی
میل به طعم باران را از من گرفته‌اند
اما من
شبنم به شبنم
از دعای عجیب آب
به کشف بی‌پایان دریا رسیده‌ام
پس زنده باد امید

 

در چه کنم‌های بی رفتن سفر
صبوری سندباد را از من گرفته‌اند
اما من
گرداب به گرداب
از شوق رسیدن به کرانه موعود
توفان‌های هزار هیولا را طی خواهم کرد
پس زنده باد امید.

 

چراغ‌ها ، چشم‌ها،کلمات
باران و کرانه را از من گرفته‌اند
همه چیز
همه چیز را از من گرفته‌اند
حتی نومیدی را
پس زنده باد امید…

 

  • یک غریبه

قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۴۰۰، ۰۱:۵۳ ب.ظ

وبلاگ برای همین است. فرقی ندارد دو شب باشد یا چهار صبح یا یک بعد از ظهر در حالتیکه دستت خیس از وضوست یکدفعه بیایی پشت این صفحه سفید و حرف هایت را کلمه کنی. دیشب  نامه نوشتم برای چند ماه بعد یا چند سال بعد. نامه نوشتن هایم برای آینده، فرار از حال نیست. فرار، در دلش نوعی پناهنگی دارد. پناهنده شدن به آینده ای که مبهم است و پر از شاید و اگر دیوانگی ست. گاهی نیاز است فکر کنی آینده، متفاوت است. نه حتی خوب تر یا بدتر، متفاوت! از کرخی این روزها و اضطراب هایش قدری رها میشوی و فکر میکنی اگر خودت نمیتوانی سرکی به آینده بکشی کلماتت که میتواند پرتاپ شود و دیگر برنگردد. دیشب آهنگ زرد رضا بهرام را دانلود کردم و بعد از مدت ها از این آهنگ ها گوش دادم. یک قسمتی میگوید:« آرامشی دارم که طوفان را بغل کردم.» نمیدانم، شاید من این روزها مصداق این جمله ام. سرعت گذشتن این روزها خیلی بالاست. خیلی بالا. البته باز هم این را نمیدانم! شاید تا امروز عصر ساعت ۵ این سرعت بالا باشد و مثلا از فردا به فراخور اتفاقاتی که امروز می افتد همه چیز برود در کندترین حالت ممکن. نمیدانم. میبینید؟ آدمی چیست جز مشتی نمیدانم؟ سهم ما از گذر روزگار تنها و تنها امید است. سخت ترین کار ممکن! آدمی باید با کوله باری از «گذشته» امیدوار «آینده»ای سرشار از نمیدانم باشد. باید یک روز مفصل درباره امید فکر کنم و بنویسم ولی علی الحساب، حالا میگویم تمام سهم ما از بالا پایین شدن ها نگه داشتن امید است. امید هم نه به اتفاق یا رخداد یا فرد یا هر چیز جزیی که شما را وابسته به یک امر میکند، امید به گذشتن روزهای بد و آمدن روزهای خوب، به هر نحو. گاهی این نحو آنطور که شما فکر میکنید نیست اما خوب است. مثل ادمی که وسط طوفان ایستاده و تنها فرزندش را در آغوش گرفته. این طوفان گاهی چنان شدت میگیرد که میخواهد فرزندت را از بغلت جدا کند و با خودش ببرد. خم میشوی، دستش را گره میکنی دور گردنت و با تک تک سلول های وجودت نمیگذاری این طوفان شما را از هم جدا کند. و آه از آن وقتی که دستش رها شود و دیگر در آغوشت نباشد. در آن هیاهو باید دنبالش بگردی. در آن هیاهو که خودت ممکن است هر لحظه با طوفان بروی و نیست شوی. بالاخره این طوفان یک جا میخوابد و تو تازه میفهمی آن لرزش زانوهایت وسط ماجرا و آن قدرتی که نمیگذاشت پخش زمین شوی چقدر ارزشمند بود. چقدر مهم بود. امید همین است. در تندباد باید مراقبش بود. اگر گم شد، به بهانه ی هر اتفاق ممکنی باید دنبالش دوید. حتی به قیمت خود آدمی. اصلا آدمی چقدر قیمت دارد؟ مگر غیر از این است که تمام ارزش آدمی به میزان امیدی ست که در پنجه اش دارد؟ به میزان نگه داشتن زانوهایش و خم شدن ولی نیوفتادن روزهای طوفان؟ تمام کاری که میتوانیم در دنیا انجام دهیم، تمام دهن کجی ای که میتوانیم به تمام تلخی ها بکنیم، امیدوار بودن است. از  فکرهای سختی  عبور کردم که حالا بیایم اینجا بنویسم و بگویم قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟

  • یک غریبه

محض اطلاع.

دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۴۰۰، ۱۲:۵۲ ق.ظ

پیرمرد نویسنده چند صباحی ست زندگی اش جلو رفته و نامه مینویسد ولی من دیگر وقت نوشتن ندارم. شاید هم دارم ولی ذهنم بهم است. چند روز پیش یکی از دوستانم آدرس رادیو شب را داد و گفت این نامه ها را برایشان بنویسم پادکست کنند. راستش نمیدانم. من که نمیخواهم داستان نویس شوم! بلدش هم نیستم. استعدادش را هم آنطور که باید ندارم. دیگر نمیخواهم برچسب میان مایگی به پیشانی ام بخورد. بیخیالش شدم. اما شاید تنها کاری که بعد از مدت ها کرده ام که در حین انجام دادن اش گذر زمان را حس نکردم همین بوده. که باز هم میکنم. به قول فاخته آدمی به ذوق هایش زنده است! فعلا بیخیال رسمی کردن ذوق ها.

  • یک غریبه

من در این گوشه جهان.

دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۴۰۰، ۱۲:۲۳ ق.ظ

میزم را روبروی پنجره کنج کنج گذاشته ام. همیشه چه آن موقع ها که چهار سالم بود و از دامادمان خجالت میکشیدم و میرفتم در کنج کمد پتو متکاها قایم میشدم، چه بعد ترش که صبح ها از خواب بیدار میشدم و منتظر شیر و کیک کنج پذیرایی میشستم، چه بعدتر ترش که بزرگ تر شدم و در کمد ها جا نشدم..همیشه از کنج خوشم می آمد. یک حس امنیتی به آدم میدهد. این روزها محتاج امنیت ام. محتاج اینکه بشنوم یک نفر بگوید هوایم را دارد، تهش هیچ چیز نمیشود. ته تهش چه میشود؟ هیچ. نه. محتاج آدم نیستم. محتاج حرف های امیدوار کننده ام. قرار گذاشته ام هر وقت این روزها قرآن را باز میکنم،آیه های رحمت را در کاغذ بنویسم بیاندازم در جعبه روی میزم روی هر کدامشان با رنگ های مختلف تاریخ بزنم و هر وقت محتاج شنیدن بودم جعبه را  باز کنم. این گوشه خیلی خوب است. روبرویم پنجره است و شب ها سیاهی مطلق مطلق بیرون یادم می آورد که چقدر جرم ها بیهوده اند. نور خورشید اگر نباشد هیچ کدامشان نیستند. تمرکزم دوباره دارد کم میشود. ولی آسمان ابری نیست. آسمانم صاف است و هر از گاهی کوچ کبوتران سایه می اندازد بر همه چیز. نسیم می وزد و تقریبا همه چیز بوی بهار گرفته است. من عاشق بهارم! عاشق. من عاشق شش ماه اول سالم. هرچند زمان در این شش ماه عجیب و غریب میگذرد یک طور که آدم پلک میزند ساعت از نیمه گذشته، اما یک روزش را به پاییز و زمستان نمیدهم. دیروز به ر میگفتم پاییز همیشه برایم سخت بوده. زمستان سخت تر. فکت ها را گذاشتم کنار هم و دیدم این سال ها حداقل همین بوده. سخت بوده، نه که بگویم بد بوده. اصلا بد و خوب را چه کسی تعیین میکند؟ بهار، میشود خوب بمانی؟ حتی خوب تر شوی؟ 

  • یک غریبه

بله

شنبه, ۲۱ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۵۴ ب.ظ

سعی کنید هیچ وقت جیک جیک مستون نداشته باشید چون قطعا از پس هر جیک جیک شما یک زمستونی در حال شکل گیری ست، فلذا همواره باید فکر زمستون کرد. همواره.

  • یک غریبه

به این هات چاکلت سوگند.

شنبه, ۲۱ فروردين ۱۴۰۰، ۰۷:۳۲ ب.ظ

امروز عصر هم تمام شد. بعدش یک لیوان هات چاکلت درست کردم و حالا نشسته ام روبرویم پنجره اتاقم و کونومتر را آماده باش نگه داشته ام تا گزارشم را شروع کنم. به این هات چاکلت سوگند  باید در امتداد زندگی کرد. امتداد هرچیز. امتداد به دست آوردن ها و به دست نیاوردن ها. امتداد خستگی و نخستگی. امتداد مهمتر است. میدانی چه میگویم؟ نقطه ی اوج داستان هیچ ارزشی ندارد. یعنی درد هم امتدادش مهم است. لحظه ی رنج هم امتدادش مهم است. حتی همین بلاتکلیفی های گس و بی سر و ته هم امتدادش مهم است. خودشان فی نفسه چقدر مهم اند؟ نهایت یک روز. نهایت یک ساعت. نهایت..اما این لحظات ممتد میشوند میپاشند به زندگی. جوهر لحظه های حساس است که میپاشد به در و دیوار. و شما در نهایت باید در همین خانه با رنگ های هر کدام از این جوهر ها زندگی کنید. بله، چه کنید؟ زندگی کنید. میدانم. میدانم جاده ی ممتد همیشه سرد است و یخ بندان. همیشه رنج مرگ عزیزان آنقدر جانکاه نیست که زندگی بعد از این رنج جانکاه است. همیشه موقف تصمیم گیری آنقدر جانکاه نیست که زندگی در این موقف و هر روز بیدار شدن و صبحانه خوردن و با بچه ها بازی کردن و بعد رفتن سر کار و بعد شام خوردن و بعد مثل «همیشه» دوباره خوابیدن و.. سخت است. ولی میگویم، شما باید در امتداد زندگی کنید. حتی امتداد خوشی ها! لبخند ها. گریستن ها. برو یک هات چاکلت برای خودت درست کن بنشین پای کارت. زندگی همین لحظه است.

  • یک غریبه

بیا بشین، یه دیقه خسته باش.

شنبه, ۲۱ فروردين ۱۴۰۰، ۰۲:۱۸ ق.ظ

امشب گوش غریبه را پیچاندم و نشاندمش پای لپتاپ و گفتم بشین بنویس. از حالت بنویس. از نوشتن چرا اینقدر دور میشوی دختر؟ خندید و گفت من که ظهر نوشتم! گفتم نه آن حساب نیست. به حساب «قصه ها جسارت بر واقعیت ها»هستند نوشتی. قدری از واقعیت ها بنویس. از آن مدل متن ها که زمستان مینوشتی. گفت خیلی وقت است بهار شده. خبر نداری؟ گفتم خبر دارم! برای من نمیخواهد فلسفی حرف بزنی. حالت خوب است؟ برای فردا استرس نداری؟ باز هم خندید زنک! گفت زندگی شخصی من دیگر به خودم ربطی ندارد، من کارم را میکنم و کتابم را میخوانم و با دوست هایم خوش میگذرانم. بگذار زندگی شخصی ام خودش این طرف و آن طرف برود. اینطور خیال همه مان راحت تر است. هم زندگی شخصی ام هم خودم هم تویی که نمیدانم از کدام قسمت مغزم سر و کله ات پیدا شده و من را نشانده ای پای این کلمات. گفتم مگر زندگی شخصی خارج از تو معنا دارد؟ گفت همان قدر که تو خارج از من داری با من دیالوگ برقرار میکنی زندگی شخصی هم گاهی میتواند برای خودش باشد. میتواند برود پی تقدیر خودش و بزنگاه من را صدا کند. من دیگر حوصله ی این کار ها را ندارم. گفتم چند سالت است پیرزن؟ پررو نگاهم کرد و گفت بگو چند قرنت است پیرزن! گفتم حالا خوب است در زلزله ی بم نبودی که اینقدر خودت را دنیادیده حساب میکنی. گفت حساب؟ بیخیال عامو. ما دیگر خودمان را هیچ چیزی حساب نمیکنیم. پیری همه اش به تجربه اندوختن نیست، به خستگی هم هست. به هم پای جوون ها ندویدن هم هست. گفتم چه کسی گفته خستگی آدمی را پیر میکند؟ آدم های خسته، ژنشان خسته است. بخواهند میتوانند در کودکیشان هم از نخریدن عروسک هایشان خسته شوند. همانقدر که یک مرد بعد از از دست دادن عزیزانش در یک زلزله بلند میشود میرود به آدم ها کمک میکند یعنی خسته نیست. پیر هم نشده. نه دخترجان! شما ژن خسته ای داری. وگرنه آوار که روی همه میریزد، همه خسته اند؟ گفت همیشه از من توقع زیادی داشتی. همیشه میخواستی زیر آوار بلند شوم بگویم من سالم ام! درد؟ درد نداشت. همیشه دلت میخواست مغرور باشم. دلت میخواست قهرمان قصه های نوشته نشده باشم. گفتم نه! قهرمان قصه های نوشته نشده که هنوز نوشته نشدند! چه چیز ها میگویی زن. همیشه دلم میخواست محکم باشی. دلم میخواست فکر کنی دردهایت مقابل عظیم ترین دردها هیچ است. اینطور نیست؟ گفت ولی درد ها منحصر به فردند. خدا در فنجان کسی دریا نمیریزد! اینطور نیست؟ گفتم چرا به فنجان راضی شده ای؟ از کی تا به حال اینقدر کوچک شده ای؟ فنجان یک روز میشکند. از دست کسی هم نیوفتد، آب داغ و سرد بریزی ترک میخورد. از درون متلاشی میشود، حتی اگر در دست حواس جمع ترین انسان روی کره خاکی باشد! گفت بحث قناعت نیست، مایه ی آدمی ست. گفتم مایه ات قدر یک فنجان می ارزد؟ گفت بیخیال. مگر حالم را نپرسیدی؟ خوبم. گفتم میدانم خوبی. اگر خوب نبودی کلماتت زمستان بود. میخواهم بدانم بهارت چطور است؟ توانسته ای گلی را بو کنی و زیر لب بگویی عجب عطری دارد؟ گفت انگار خبر نداری! کرونا عطر گل ها را جمع کرده. گفتم نه خانم. شما خبر نداری. گل های همین پارک کناری در آمده اند. شکفته اند. گل های باغچه خانه تان هم شکفته اند. مگر بهار را گوشه ی خانه به در میکنند؟ ضمنا کرونا هنوز زورش به عطر گل ها نرسیده. هیج وقت نمیرسد. زور هیچ کس نمیرسد. همه چیز قابل تغییر نیست. گفت چه کسی میگوید همه چیز قابل تغییر نیست؟ مگر کسی میدانست که یک ویروس چند وجبی میتواند کل جهان را متوقف کند. گفتم کل جهان؟ بالا آمدن خورشید و پیچیدن عطر گل محمدی و صدای گنجشک ها کنار تراس اتاقت..این ها از جهان نیست زن؟ گفت چرا اینقدر سختش میکنی. گفتم تو چرا اینقدر آسانش میکنی؟ گفت سخت، سخت است. گفتم آسان، سخت تر است! گول میزند. تهش سرت میخورد به دیوار  دوباره آه و ناله ات بلند میشود که این دیوار چه بود گذاشتید اینجا. گفت یعنی میگویی نباید از آن دیوار شکوه میکردم؟ میبینی چقدر توقعت بالاست؟ گفتم چرا حرف در دهانم میگذاری زن! گفتم شکوه نکن؟ بکن. صد سال سیاه بپوش و هزار سال خودت از از عطر گل های محمدی پارک محله ات محروم کن. فقط میگویم خودت را به خریت نزن. نگو این چه دیواری بود گذاشتید اینجا. گفت اولا چه کسی گفته من خودم را از عطر گل های محمدی محروم کرده ام؟ خواستم گل نرگس بخرم! کارت پولم را گم کردم. خاطر شریفتان هست دیگر. عطر گل های محمدی ترس کرونا دارد. دوما، گلایه هم نوعی شکوه است. گلایه از آن دیوار هم نوعی شکوه. چطور میگویی شکوه کنم ولی خودم را از کلایه محروم کنم؟ گفتم اولا آدمی به بهانه جویی زنده است. اصلا میدانی دیگر، قوت آدمیزاد بهانه است. باشد کرونا را بهانه کن، ولی دیگر هیچ وقت من را خر فرض نکن غریبه. هیچ وقت! دوما گلایه هم با اسکل کردن خود فرق دارد. تو وقتی چیزی را قبول میکنی و با ادله میپذیری حق نداری زیرش بزنی. حق نداری امضایت را انکار کنی. تو پای بودن دیوارها امضا کردی غریبه. خاطر شریفتان هست؟ گفت امضا کردم به بودنشان، امضا نکرده بودم اگر سرم خورد، درد نگیرد. گفتم داری در دور باطل من را میچرخانی. من گفتم درد حق توست. همانقدر که تو ذیحق درد هستی، آدمی دیحق بودن است. من گفتم از درد ناله نکنی؟ نه. من گفتم وجود دیوار ها را انکار نکن. تو خودت معترف شدی که پای بودنشان امضا کرده ای. پس چطور میگویی «چه کسی این دیوار را اینجا گذاشته؟» دوم اینکه برو خودت را گول بزن غریبه! انسان به حرکت زنده است. پای این را هم امضا کرده ای. میان این همه دیوار کدام آدمی برخورد نمیکند؟ گفت بگذریم آقا. بگذریم. حالم را پرسیدی؟ خوبم. خیلی هم خوب. خداراشکر. گفتم آری بگذریم..

  • یک غریبه
”."